تبليغاتX
ن و القلم و ما یسطرون

وبلاگ جدیدم
سلام...

کار با بلاگفا برام خسته کننده است،بلاگها و کار با WordPress میتونه دنیای جذاب تری برام فراهم کنه.

                                            مجبورم اسباب کشی کنم...

                             http://daffodil1.bloghaa.com/

|+| نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388 ساعت 2:46  توسط نرگس  | 

سلام خدای مهربونم!

دلم پیش تمام آن روزها جا ماند،پاهای تازه از راه رسیده ام شوق رفتن دوباره دارند.

ای کاش این سفر دوباره تکرار شود ولی این بار با تو،می خواهم عاشق تر شوم...

|+| نوشته شده در  پنجشنبه هشتم مرداد 1388 ساعت 22:39  توسط نرگس  | 

من من
یه وقت هایی که امواج زندگی آروم تر میشه آدم بهتر میتونه فکر کنه.این روزها به این فکر میکنم که چقدر از خودم غافل شدم.هر روز،ساعت،دقیقه و ثانیه بزرگ و بزرگ تر میشم اما احساسم...مدتهاست سراغی ازش نگرفتم.چقدر دلم میخواد هنوز هم صورتی دوست داشتنی من باشه.انگار گم شده مثل دفترچه ی خاطراتم...

چقدر دلم برای خودم،برای احساس تنگ شده...

به قول سهراب سپهری:

انسان وقتی دلش گرفت

از پی تدبیر می رود

من هم رفتم...

 

|+| نوشته شده در  چهارشنبه دهم تیر 1388 ساعت 19:24  توسط نرگس 

...

همیشه فکر میکردم هنوز هم رؤیاهای دوران کودکی مان را در سر داری ولی با حرف های امشب تو فکر کردم چقدر بزرگ شده ای.

امشب فکر کردم خدا چقدر تو را دوست دارد که توانستی تفاوت بین عشق و هوس را لمس کنی.دیدی چقدر زشت است قداست عشق را بهانه ی هوس هامان کنیم،دیدی هر مجنون چقدر لیلی دارد،دیدی این روزها آسمان احساس چقدر از ابرهای سیاه بدی ها و زشتی ها تیره و تار شده...

میدانستی!احساست دوباره متولد شده...

                                  ********************************

|+| نوشته شده در  جمعه پنجم تیر 1388 ساعت 1:8  توسط نرگس 

سلام خدای مهربونم

خیلی خسته ام...دلم بی قراری میکنه.فقط خودت میفهمی چه حس بدی دارم.کمکم کن...

 

|+| نوشته شده در  دوشنبه یکم تیر 1388 ساعت 23:36  توسط نرگس 

حرف اول

دفترچه ی خاطراتم گم شده.میدونم کی گم اش کرده ولی حق اعتراض ندارم و باید سکوت کنم.حیف شد برام پر بود از خاطره های صورتی...دیگه به این باور رسیدم تنها جایی که میشه مواظب دست نوشته هام و حرف های دلم باشم اینجاست.

بارها شده از نوشتن دست کشیدم و دوباره شروع کردم ولی این بار منطقی تر دارم شروع میکنم.به قول آقای مزارعی باید یه نوع جهت گیری به نوشته هام بدم.قبلآ فکر میکردم اگه آدم از نوشتن دست بکشه ذهنش کمتر درگیر میشه ولی الان به این نتیجه رسیدم نوشتن آدم رو بزرگ میکنه و به آدم آرامش میده.البته ناگفته نماند که اعتراض دوستان و حرف های امروز آقای مزارعی من رو بیشتر به نوشتن دوباره ترغیب کرد.

امیدوارم لایق این همه لطف دوستان باشم.

شاد باشید

یا علی

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 2:49  توسط نرگس  | 

نجوای دلم

این بار تو برایم حرف بزن...از آسمان برایم بگو...از چشمک ستاره ها...از سکوت سیاهی شب.

از رویاهای شیرین دخترکی برایم بگو که دلی مرده و پوسیده دارد...

محبوبم!

برایم به قلم قسم خوردی و من نوشتن را رها کردم.

پاکی ها را برایم معنا کردی و من ناپاکی ها را از بر کردم.

از خودت برایم گفتی"ان الله عالم غیب السموات و الارض انه علیم بذات الصدور"...تو به اندیشه دلم آگاه بودی و من فراموشم شد... 

|+| نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388 ساعت 2:46  توسط نرگس